باز هم شبهايم را از آواز تبدار تابستان پر مي كنم. بر بام كودكي هاي دل مي نشينم و ستاره هاي نگاهت را براي تمام ثانيه ها مي شمارم. دستهايم را تا بالاترين بام بودن بالا مي برم و رهاتر از پروازهاي آبي، سپهر را از تو پر مي كنم.

از زلال سينه ات لبريزم كه با تو بودن عطر عرفان را در تماميت روحم جاري مي كند. شميم امواج خيس آگاهي در جان بيقرار منی، دلبستگي هاي بي بنياد را بر مي پراكني و ... تو جدايي از دروغين هاي عشق.
از مشرق رنگين كمان خيالت رنگ سبز را برمي چينم و آسمان سبز سينه ام را تا بهشت مي گسترانم تا آنجا كه تويي و قرار. و ذلك هدي الله يهدي به(87 انعام).
مي خواهم چشمهايم را به رنگ خاك پايت نقاشي كنم تا تو بداني كه در برابرت نه خاك كه از ذره كمترم و در شعور ثانيه هاي زخمي حيات، به رنگ آرامش محضي. آرامشي كه من فقط مي دانم و تو. آنچه تا ملكوتِ نور ، دل را برد و ...مرا.

کاش بر ما باز می شد راه سبز آسمانها
خط نوری از بهشت جاودان بین من و تو

 

ادامه »