مولای معجزه


مولابيا كه چشم زمين پر غبار شد
فصل بلند ثانيه ها بي بهار شد
آقا براي خاطر دل يك نفس بيا
تا بنگري كه روح زمين در حصار شد
اینجا براي خواندن دستان زندگي
چشمان آبي دل من بي تو تار شد
ذكر و حضور عشق و سجود زمينيان
تنها فقط عبارت و لفظ و شعار شد
آقا بيا كه چشم تمام ستاره ها
تنها براي ديدن تو انتظارشد
آقا تو دست معجزه بر گونۀ مني
قلبم براي عطرتنت بي قرار شد
روزي هزار بار تو را بوسه مي زنم
اما چه قدر دلخوشي ام اشكبار شد
مستِ مسيحِ چشم توام بر دلم نگر
تا بنگري بساط تعلق كنارشد
من در كلاف واژه ي هفت آسمان گمم
شعر و غزل به روي شما شرمسار شد




«قبلی

«بعدی